خداوندا
پریشانم
چه می خواهی تو ازجانم مرا بی آنکه خود خواهم اسیر زندگی کردی خداواندا
اگر روزی زعرش خود به زیر ایی
لباس فقر بپوشی
غرورت رابرای تکه نانی
به زیر پای نامردان بیاندازی و شب آهسته و خسته
تهی دست و زبان بسته
به سوی خانه باز آیی زمین و آسمان را کفر می گویی
نمی گوی
خداوندا
اگر در روز گرما خیز
تنت بر سایه ی دیوار بگشایی لبت برکاسه ی مسی قیر اندود بگذاری
و قدری آن طرف تر
عمارتهای مرمرین بینی و اعصابت برای سکه ای این سو آن سو در روان باشد زمین و آسمان را کفر می گویی نمی گویی
خداوندا اگر روزی بشر گردی زحال بندگانت با خبر کردی
پشیمان می شوی از قصه خلقت ، از این بودن از این بدعت
خداوندا تو مسئولی خداوندا تو می دانی که انسان بودن و ماندن
در این دنیا چه دشوار است چه رنجی می کشد انکس
که انسان است و از احساس سرشار است
نظرات شما عزیزان:
مریم 
ساعت18:28---2 ارديبهشت 1392
نازمریم وبلاگت یه مشکل داره اونم اینه که فقط صفحه اول و میاره تو ویرایش قالب پایین ویرایش یه کدی لوکس بلاگ گذاشته اونو تو قالبت بذار راحت بشه نوشته های قبلیتم خوند پاسخ:
مرسی اجی جونم که بهم گفتی
حتما درستش میکنم
مجید 
ساعت17:30---10 فروردين 1392
واسه ما جشن تولدت یک بهونه بود همیشه . که رو هدیه بنویسی دلم از تو دور نیمشه
بازی روزگار را نمی فهمم ! من تو را دوست دارم تو دیگری را....دیگری مرا ...وهمه ی ما تنهاییم. پاسخ:
هی روزگااااااااااااااااااااااااااااااااااااااار
|